۱۵ تیرماه

موضوع:شب و دیوونه
من هم مانند تو ام، اي شب، تاريک و برهنه ; بر جاده فروزاني که بر فراز روياهاي من است، راه مي روم، و هر گاه پايم به زمين مي خورد يک درخت بلوط تناور پديد مي آيد
نه تو مانند من نيستي، اي ديوانه، زيرا تو هنوز به پشت سر نگاه مي کني تا ببيني که جاي پايت بر روي ريگ به چه بزرگي ست
من مانند تو ام ، اي شب، خاموش و عميق; و در دل تنهايي من الاهه اي ست در بستر زايمان و در وجود آن که زاييده مي شود آسمان به زمين مي رسد
نه تو مانند من نيستي، اي ديوانه، زيرا که تو هنوز در برابر درد مي لرزي، و از صداي سرود مغاک به وحشت مي افتي
من مانند توام، اي شب، وحشي و وحشتناک، زيرا گوش هاي من پر است از فرياد ملت هاي مسخر و آه زمين هاي فراموش شده
نه تو مانند من نيستي، اي ديوانه، زيرا که تو هنوز آن خويشتن حقيرت را به رفاقت مي گيري، و با آن خويشتن غول آسايت رفيق نمي شوي

من مانند تو ام ، اي شب ، بي رحم و هولناک، زيرا که آغوشم از سوختن کشتي ها در دريا روشن مي شود، و از لب هايم خون جنگيان به خون غلتيده مي چکد
نه تو مانند من نيستي ، اي ديوانه ، زيرا که هنوز آرزوي يک روح ديگر در دل داري و به قانوني از براي خود مبدل نشده اي
من مانند تو ام ، اي شب، شاد و سر خوش، زيرا آن مردي که در سايه من آرميده اکنون از باده ناب سر مست است، و آن زني که در پي من افتاده سرگرم گناه لذت ناک است
نه، تو مانند من نيستي، اي ديوانه، زيرا که روح تو در هفت لفاف پيچيده ست و دلت را در کف دست نگرفته اي


من مانند تو ام، اي شب، شکيبا و پر شور، زيرا که در سينه من هزار عاشق در کفن بوسه هاي پژمرده مد فون اند
آري، ديوانه، آيا تو مانند مني؟ آيا تو مي تواني بر طوفان سوار شوي، چنان که بر اسبي، و آذرخش را به دست بگيري، به سان شمشيري؟
مانند تو ، اي شب، مانند تو، بزرگ و بلند، و تخت مرا بر توده خدايان فرو افتاده ساخته اند، و روزها نيز از برابر من مي گذرند تا دامن پيراهنم را ببوسند ولي هرگز بر رويم نگاهي نيندازند
آيا تو مانند من، اي زاده تاريک ترين قلب من؟ آيا تو انديشه هاي رام نگشته مرا مي انديشي و به زبان بي کران من سخن مي گويي؟
آري، ما برادران همزاديم، اي شب، زيرا که تو فضا را آشکار مي کني و من روح خود را

۱۴ تیرماه

گاهي وقتها چقدر ساده عروسک مي شويم
نه لبخندمي زنيم
نه شکايت مي کنيم
فقط احمقانه سکوت مي کنيم 

اين جمله امروز چقدر خالي ست ! روزي اين جمله تمام حال مرا بازگو مي كرد .
واژه واژه اش بوي تنهايي مرا تمام و كمال مي پراكند .
امروز اما ، دل تنگ بودن معنايي ندارد ! حس امروز من دلتنگي نيست.
انسان براي آنچه كه اكنون ندارد ، اما ديروز داشته است و فردا شايد داشته باشد دل تنگ مي شود .
من امروز تو را ندارم ، درست ! اما ديروز و ديروز و صدها ديروز ديگر هم نداشته ام و براي داشتنت هيچ فردايي متصور نيست !
داشتنت خاطره ايست آن چنان كه ديگر به افسانه هاي هزار و يكشب مي ماند و از سوي ديگر محالواره ايست براي فردايي كه به جادوي هيچ غول چراغي ، هرگز نخواهد آمد !!
به من حق بده كه دلتنگ نيستم .
من اصلا هيچ نيستم ! هيچ ندارم !
احساسم تكه تكه شده و تصاوير معوج اين آينه تكه تكه به هيچ چيز شباهت ندارد .
ما به يك گم شدن نياز داشتيم ، بدون فكر كردن ! در لا به لاي برفهاي تقدير كه بر سرمان مي باريد .
ما بايد به هم فرصت حرف زدن مي داديم .
بايد شجاعت شنيدن را حفظ مي كرديم ،چنان كه شجاعت گفتن را !
اما ما چه كرديم ؟! از هم فرار كرديم ! يا به عبارت بهتر از خودمان گريختيم ! منطق دودوتا چهارتاي مان را به كار گرفتيم و دل بيچاره تعطيل شد !! خواستيم متهمي پيدا كنيم .زمين و آسمان در پيش چشمان ما به شكل «مظنونيني هميشگي» درآمدند كه دستهاشان ، خائنانه ، دستهاي ما را از يكديگر جدا كرده بود !بعد هم وقتي ديديم دستمان به جايي بند نيست ، بند كرديم به خودمان . نازنين روزهاي خوش علاقه ! تمام قصه همين بود !
ما خيلي به هم بدهكاريم . ما به خودمان هم خيلي بدهكاريم ! هزار بهانه جور كرديم تاديگر بهانه هم نباشيم ! غافل از اينكه گريه هاي بي بهانه ، بر خاك مي ريزند و گريه هاي بهانه دار بر شانه ! و اين تفاوت زمين است و آسمان !! آرزوي ديروز فراموش ناشدني ! تو ديگر آرزوي من نيستي !! هيچگاه دلم پايش را از گليم خودش درازتر نكرده است ! آرزوي محال داشتن مثل اميد بستن به سراب ست كه تنها عطش را مي افزايد .
آرزوي امروز شايد گريستني باشد بر دامان پرمهرت آن چنان كه سخن را مجالي نباشد و تنها اشك باشد و اشك و بس ! مي بيني كه ! اين هم كم محال نيست !! شهدخت قصر غزلهاي غاشقانه ام ! غزلواره زندگي ما دو سه بيت كم آورد ! سيلاب فاجعه آن چنان مرگبار بود كه طومار عاشقانگي پيچيده شد ، نا تمام !
ما بايد آن را با هم تمام مي كرديم . همان طور كه با هم آغاز كرديم و ادامه داديم . چه اين غزل ، غزل من نبود ، غزل تو هم نبود ، غزل ما بود ! اما ما نه خواستيم و نه توانستيم « به سرايش اين شعر نا تمام » دست زنيم . چه ديگر دست مشتركي باقي نمانده بود !هجوم طوفان دستهاي ما را از هم جدا كرده بود …. چقدر ترانه يغما (1) زيباست : گريه كردم گريه كردم ، اما دردمو نگفتم تكيه كردم به غرورم ، تا ديگه از پا نيقتم چه ترانه بي اثر بود ، مثه مشت زدن به ديوار اولين فصل شكستن ، آخرين خدانگهدار ! من به قله مي رسيدم ،
اگه هم ترانه بودي صد تا سد رو مي شكستم ، اگه تو بهانه بودي …اگه تو ترانه بودي …اگه تو بهانه بودي … اما ما نخواستيم هم ترانه بمانيم ، ما بهانه مان را گم كرديم و پشت سد و پاي كوه آخرين خدا نگهدار را هم از يكديگر دريغ كرديم ! بانوي منطقي ! اين همه دليل براي نداشتنت بس نيست ؟!!
|
| |
۱۱تیرماه...

امروز ۹ تیرماه ۸۵

اي دوست من 
من آن نيستم که مي نمايم.
نمود پيراهني که به تن دارم -
پيراهني بافته ز جان که مرا از
پرسش هاي تو و تو را از فراموشي من در امان ميدارد
آن « من » ي که در من است،
اي دوست ،در خانه خاموشي ساکن است و
تا ابد همان جا مي ماند ،
نا شناس و در نيافتني

من نمي خواهم هر چه مي گويم باور کني و هر چه مي کنم بپذيري -
زيرا
سخنان من چيزي جز صداي انديشه هاي تو و کارهاي من
چيزي جز عمل آرزوهاي تو نيستند
هنگامي که تو ميگويي « باد به مشرق مي وزد |، »
من مي گويم آري به مشرق مي وزد،
زيرا نمي خواهم
تو بداني که انديشه من در بند باد نيست ،
بلکه در بند درياست
تو نمي تواني انديشه هاي دريايي مرا در يابي،

من هم نمي خواهم که تو در يابي.
مي خواهم در دريا تنها باشم
دوست من ،
وقتي که نزد تو روز است، نزد من شب است.
با اين همه من از رقص روشناي نيمروز بر ق بر فراز تپه ها
سخن مي گويم ،
و از سايه بنفشي که دزدانه از دره مي گذرد زيرا که تو
ترانه هاي تاريکي مرا نمي شنوي و سايش بال هاي مرا
بر ستارگان نمي بيني - و من گويي نمي خواهم تو ببيني
يا بشنويمي خواهم با شب تنها باشم
هنگامي که تو به آسمان خودت فرا مي شوي
من به دوزخ خودم فرو مي روم
- حتي در آن هنگام تو از آن سوي مغاک بي گذر
مرا آواز مي دهي « همراه من ، رفيق من» و من در پاسخ تو
را آواز مي دهم « رفيق من ، همراه من» -
زيرا
من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني
شراره اش چشمت را مي سوزاند و دودش مشامت را
مي آزارد. و
من دوزخم را بيش از آن دوست مي دارم که بخواهم
تو به آنجا بيايي.
مي خواهم در
دوزخ تنها باشم
تو به راستي زيبايي و درستي مهر مي ورزي، و
من از براي خاطر تو مي گويم که مهر ورزيدن
به اين ها خوب و زيبنده است
ولي در دل خودم به مهر تو مي خندم.
گر چه نمي خواهم تو خنده ام را ببيني .
مي خواهم تنها بخندم
دوست من، تو خوب و هشيار و دانا هستي؛
يا نه، تو عين کمالي - و من هم با تو
از روي دانايي و هشياري سخن مي گويم. گر چه
من ديوانه ام.
ولي ديوانگي ام را مي پوشانم.
مي خواهم تنها ديوانه باشم
دوست من، تو دوست من نيستي ،
ولي من چه گونه اين را به تو بفهمانم؟
راه من راه تو نيست ، گر چه با هم راه مي رويم ،
دست در دست



امروز تولد برادرم یوسف هست

به خودش و نامزدش تبریک میگم....
هرچند خودشون
شاید این مطلبو نبینن
اینم تقدیم به دوستم عسل:

کي اشکاتو پاک ميکنه
شبا که غصه داري
دست رو موهات کي ميکشه
وقتي منو نداري
شونه کي
مرهم هق هقت ميشه دوباره
از کي بهونه ميگيري
شباي بي ستاره
برگ ريزوناي پاييز
کي چشم به رات نشسته
از جلو پات جمع ميکنه
برگاي زرد و خسته
کي منتظر ميمونه
حتي شباي يلدا
تا خنده رو لبات بياد
شب برسه به فردا

کي از سرود بارون
قصه برات ميسازه
از عاشقي ميخونه
وقتي که راه داره
کي از ستاره بارون
چشماشو هم ميذاره
نکنه ستاره اي بياد
ياد تو رو نياره
نظرتون راجع به این عکس چیه؟



