تبليغاتX
MANIA

MANIA

عشق یعنی جنون mania is scream of love...

عشق

 

زدم به سیم آخر و

 

 گفتم ولش کن بیخیال

 

اون واسه من یار نمیشه

 

بیخیال این عشق محال

 

گفتم توی مرام ما منت کشی نیست با مرام

 

برو برو

 

 که مثل تو زیاد تو دنیا واسم

 

برو برو

 

ولی بدون که تا ابد جایی نداری تو دلم........................................................ .

 

 

 

 

 عشق

 

عشق

 

 

 

 

عشق

 

 

عشق

 

 

 

عشق

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 7:57 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

اشک و لبخند

 

عشق

 

عشق

 

 

دوست دارم در مورد قالب بلاگ نظر بدین....

 

 

 عشق

 

 

 

عشق

 

 

عشق

 

 

 

 

عشق

 

 عشق

 

 عشق

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

عکس

sdad

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

تقدیم به: ....؟

۱۵ تیرماه

love is

موضوع:شب و دیوونه

من هم مانند تو ام، اي شب، تاريک و برهنه ; بر جاده فروزاني که بر فراز روياهاي من است، راه مي روم، و هر گاه پايم به زمين مي خورد يک درخت بلوط تناور پديد مي آيد
نه تو مانند من نيستي، اي ديوانه، زيرا تو هنوز به پشت سر نگاه مي کني تا ببيني که جاي پايت بر روي ريگ به چه بزرگي ست

من مانند تو ام ، اي شب، خاموش و عميق; و در دل تنهايي من الاهه اي ست در بستر زايمان و در وجود آن که زاييده مي شود آسمان به زمين مي رسد
نه تو مانند من نيستي، اي ديوانه، زيرا که تو هنوز در برابر درد مي لرزي، و از صداي سرود مغاک به وحشت مي افتي

من مانند توام، اي شب، وحشي و وحشتناک، زيرا گوش هاي من پر است از فرياد ملت هاي مسخر و آه زمين هاي فراموش شده
نه تو مانند من نيستي، اي ديوانه، زيرا که تو هنوز آن خويشتن حقيرت را به رفاقت مي گيري، و با آن خويشتن غول آسايت رفيق نمي شوي

من مانند تو ام ، اي شب ، بي رحم و هولناک، زيرا که آغوشم از سوختن کشتي ها در دريا روشن مي شود، و از لب هايم خون جنگيان به خون غلتيده مي چکد
نه تو مانند من نيستي ، اي ديوانه ، زيرا که هنوز آرزوي يک روح ديگر در دل داري و به قانوني از براي خود مبدل نشده اي

من مانند تو ام ، اي شب، شاد و سر خوش، زيرا آن مردي که در سايه من آرميده اکنون از باده ناب سر مست است، و آن زني که در پي من افتاده سرگرم گناه لذت ناک است


نه، تو مانند من نيستي، اي ديوانه، زيرا که روح تو در هفت لفاف پيچيده ست و دلت را در کف دست نگرفته اي

llove2

من مانند تو ام، اي شب، شکيبا و پر شور، زيرا که در سينه من هزار عاشق در کفن بوسه هاي پژمرده مد فون اند
آري، ديوانه، آيا تو مانند مني؟ آيا تو مي تواني بر طوفان سوار شوي، چنان که بر اسبي، و آذرخش را به دست بگيري، به سان شمشيري؟
مانند تو ، اي شب، مانند تو، بزرگ و بلند، و تخت مرا بر توده خدايان فرو افتاده ساخته اند، و روزها نيز از برابر من مي گذرند تا دامن پيراهنم را ببوسند ولي هرگز بر رويم نگاهي نيندازند
آيا تو مانند من، اي زاده تاريک ترين قلب من؟ آيا تو انديشه هاي رام نگشته مرا مي انديشي و به زبان بي کران من سخن مي گويي؟
آري، ما برادران همزاديم، اي شب، زيرا که تو فضا را آشکار مي کني و من روح خود را

love is


  ۱۴ تیرماه

 عشق عشق

گاهي وقتها چقدر ساده عروسک مي شويم

 نه لبخندمي زنيم

نه شکايت مي کنيم

                  فقط احمقانه سکوت مي کنيم


 

 love

اين جمله امروز چقدر خالي ست ! روزي اين جمله تمام حال مرا بازگو مي كرد .

واژه واژه اش بوي تنهايي مرا تمام و كمال مي پراكند .

امروز اما ، دل تنگ بودن معنايي ندارد ! حس امروز من دلتنگي نيست.

انسان براي آنچه كه اكنون ندارد ، اما ديروز داشته است و فردا شايد داشته باشد دل تنگ مي شود .

من امروز تو را ندارم ، درست ! اما ديروز و ديروز و صدها ديروز ديگر هم نداشته ام و براي داشتنت هيچ فردايي متصور نيست !

 داشتنت خاطره ايست آن چنان كه ديگر به افسانه هاي هزار و يكشب مي ماند و از سوي ديگر محالواره ايست براي فردايي كه به جادوي هيچ غول چراغي ، هرگز نخواهد آمد !!

 به من حق بده كه دلتنگ نيستم .

 من اصلا هيچ نيستم ! هيچ ندارم !

 احساسم تكه تكه شده و تصاوير معوج اين آينه تكه تكه به هيچ چيز شباهت ندارد .

 ما به يك گم شدن نياز داشتيم ، بدون فكر كردن ! در لا به لاي برفهاي تقدير كه بر سرمان مي باريد .

 ما بايد به هم فرصت حرف زدن مي داديم .

بايد شجاعت شنيدن را حفظ مي كرديم ،چنان كه شجاعت گفتن را !

 اما ما چه كرديم ؟! از هم فرار كرديم ! يا به عبارت بهتر از خودمان گريختيم ! منطق دودوتا چهارتاي مان را به كار گرفتيم و دل بيچاره تعطيل شد !! خواستيم متهمي پيدا كنيم .زمين و آسمان در پيش چشمان ما به شكل «مظنونيني هميشگي» درآمدند كه دستهاشان ، خائنانه ، دستهاي ما را از يكديگر جدا كرده بود !بعد هم وقتي ديديم دستمان به جايي بند نيست ، بند كرديم به خودمان . نازنين روزهاي خوش علاقه ! تمام قصه همين بود !

 ما خيلي به هم بدهكاريم . ما به خودمان هم خيلي بدهكاريم ! هزار بهانه جور كرديم تاديگر بهانه هم نباشيم ! غافل از اينكه گريه هاي بي بهانه ، بر خاك مي ريزند و گريه هاي بهانه دار بر شانه ! و اين تفاوت زمين است و آسمان !! آرزوي ديروز فراموش ناشدني ! تو ديگر آرزوي من نيستي !! هيچگاه دلم پايش را از گليم خودش درازتر نكرده است ! آرزوي محال داشتن مثل اميد بستن به سراب ست كه تنها عطش را مي افزايد .

آرزوي امروز شايد گريستني باشد بر دامان پرمهرت آن چنان كه سخن را مجالي نباشد و تنها اشك باشد و اشك و بس ! مي بيني كه ! اين هم كم محال نيست !! شهدخت قصر غزلهاي غاشقانه ام ! غزلواره زندگي ما دو سه بيت كم آورد ! سيلاب فاجعه آن چنان مرگبار بود كه طومار عاشقانگي پيچيده شد ، نا تمام !

ما بايد آن را با هم تمام مي كرديم . همان طور كه با هم آغاز كرديم و ادامه داديم . چه اين غزل ، غزل من نبود ، غزل تو هم نبود ، غزل ما بود ! اما ما نه خواستيم و نه توانستيم « به سرايش اين شعر نا تمام » دست زنيم . چه ديگر دست مشتركي باقي نمانده بود !هجوم طوفان دستهاي ما را از هم جدا كرده بود …. چقدر ترانه يغما (1) زيباست : گريه كردم گريه كردم ، اما دردمو نگفتم تكيه كردم به غرورم ، تا ديگه از پا نيقتم چه ترانه بي اثر بود ، مثه مشت زدن به ديوار اولين فصل شكستن ، آخرين خدانگهدار ! من به قله مي رسيدم ،

 اگه هم ترانه بودي صد تا سد رو مي شكستم ، اگه تو بهانه بودي …اگه تو ترانه بودي …اگه تو بهانه بودي … اما ما نخواستيم هم ترانه بمانيم ، ما بهانه مان را گم كرديم و پشت سد و پاي كوه آخرين خدا نگهدار را هم از يكديگر دريغ كرديم ! بانوي منطقي ! اين همه دليل براي نداشتنت بس نيست ؟!!


 

۱۱تیرماه...

 

 


 امروز  ۹ تیرماه ۸۵

 

 

  sabz5

اي دوست من

                                 من آن نيستم که مي نمايم.

 نمود پيراهني که به تن دارم -

               پيراهني بافته ز جان که مرا از

پرسش هاي تو و تو را از فراموشي من در امان ميدارد


آن « من » ي که در من است،

 

اي دوست ،در خانه خاموشي ساکن است و

                  تا ابد همان جا مي ماند ،

                              نا شناس و در نيافتني


من نمي خواهم هر چه مي گويم باور کني و هر چه مي کنم بپذيري - 

زيرا 

سخنان من چيزي جز صداي انديشه هاي تو و کارهاي من

 چيزي جز عمل آرزوهاي تو نيستند
هنگامي که تو ميگويي « باد به مشرق مي وزد |، »

من مي گويم آري به مشرق مي وزد،

      زيرا نمي خواهم

  تو بداني که انديشه من در بند باد نيست ،

                                                                                               بلکه در بند درياست

تو نمي تواني انديشه هاي دريايي مرا در يابي،

bahar

 

من هم نمي خواهم که تو در يابي.

 مي خواهم در دريا تنها باشم


دوست من ،

        وقتي که نزد تو روز است، نزد من شب است.

 

 با اين همه من از رقص روشناي نيمروز بر ق بر فراز تپه ها

                                سخن مي گويم ،

 

 و از سايه بنفشي که دزدانه از دره مي گذرد زيرا که تو

 

ترانه هاي تاريکي مرا نمي شنوي و سايش بال هاي مرا

 

بر ستارگان نمي بيني - و من گويي نمي خواهم تو ببيني

 يا بشنويمي خواهم با شب تنها باشم


هنگامي که تو به آسمان خودت فرا مي شوي

                     من به دوزخ خودم فرو مي روم

- حتي در آن هنگام تو از آن سوي مغاک بي گذر

مرا آواز مي دهي « همراه من ، رفيق من» و من در پاسخ تو

 را آواز مي دهم « رفيق من ، همراه من» -

 زيرا

من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني


شراره اش چشمت را مي سوزاند و دودش مشامت را

                مي آزارد. و

 

 من دوزخم را بيش از آن دوست مي دارم که بخواهم

تو به آنجا بيايي.

مي خواهم در

                             دوزخ تنها باشم


           تو به راستي زيبايي و درستي مهر مي ورزي، و

 من از براي خاطر تو مي گويم که مهر ورزيدن

 به اين ها خوب و زيبنده است

ولي در دل خودم به مهر تو مي خندم.

        گر چه نمي خواهم تو خنده ام را ببيني .

                                   مي خواهم تنها بخندم
دوست من، تو خوب و هشيار و دانا هستي؛

               يا نه، تو عين کمالي - و من هم با تو

از روي دانايي و هشياري سخن مي گويم. گر چه

                                   من ديوانه ام. 

       ولي ديوانگي ام را مي پوشانم.                   

               مي خواهم تنها ديوانه باشم
                      دوست من، تو دوست من نيستي ،

 ولي من چه گونه اين را به تو بفهمانم؟

راه من راه تو نيست ، گر چه با هم راه مي رويم ،

 دست در دست

 

 

امروز تولد برادرم یوسف هست

به خودش و نامزدش تبریک میگم....

هرچند خودشون

شاید این مطلبو نبینن

 


 

اینم تقدیم به دوستم عسل:

 

           کي اشکاتو پاک ميکنه
شبا که غصه داري
دست رو موهات کي ميکشه
وقتي منو نداري

شونه کي

مرهم هق هقت ميشه دوباره

از کي بهونه ميگيري
شباي بي ستاره

برگ ريزوناي پاييز
کي چشم به رات نشسته
از جلو پات جمع ميکنه
برگاي زرد و خسته

کي منتظر ميمونه
حتي شباي يلدا
تا خنده رو لبات بياد
شب برسه به فردا



کي از سرود بارون
قصه برات ميسازه
از عاشقي ميخونه
وقتي که راه داره

کي از ستاره بارون

چشماشو هم ميذاره

نکنه ستاره اي بياد

ياد تو رو نياره


 

نظرتون راجع به این عکس چیه؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 9:1 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

تقدیم به....عزیزم

 

برای عشقم می نویسم برای تو و چشمان تو

                      به این دلخوش نمی شوم

                               که ماه هرشب

                           تا کنار پنجره ام پایین بیاید

                                    می خواهم دوشادوش ماه 

                                        پرواز کنم

                      هرشب تا سرزمین عاشق ترین دلها بروم

                                          و بفهمم

                            که تنهایی اصلا خوب نیست

                               چرا که ماه نمی خواهد تنها بماند

                                          و خورشید هم

                                     مگر پاکتر از ماه چیزی هست؟؟؟

                                     و تنها تر از من و تو..............

                          اگر اهل سفری پنجره ات را باز بگذار

                                       ماه امشب هم می آید.......


ميگن عباس قادري ثابت كرد خوانندگي تيپ نميخواد

- هايده ثابت كرد خوانندگي هيكل نميخواد - شماعي زاده ثابت كرد خوانندگي

صدا هم نميخواد

 

s

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

چرا عاشق نباشم ؟

 

love

من که ميدانم شبي عمرم به پايان ميرسد،

 

 نوبت خاموشي من سهل و اسان ميرسد

پس چرا عاشق نباشم ؟

s

پس چرا عاشق نباشم؟

 من که ميدانم به دنيا اعتباري نيست، نيست ، بين مرگ و آدمي قول و قراري نيست ،

l

نيست پس چرا عاشق نباشم ؟

پس چرا عاشق نباشم؟

 

love 

 

love

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 8:32 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

lدوست داشتن از عشق برتر است

 

دوست داشتن از عشق برتر است . عشق يک جور جوشش کور است و پيوندي از سر نابينائي ، اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال . عشق بيشتر از غريزه آب ميخورد و هرچه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميکند و تا هرجا که يک روح ارتفاع دارددوست داشتن نيز همگام با آن اوج ميابد

love4

عشق در قالب دلها در شکل ها و رنگ هاي تقريبا مشابهي متجلي ميشود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشترکي است ، اما دوست داشتن در هر روحي جلوه خاص خويش دارد و از روح رنگ ميگيرد و چون روح ها برخلاف غريزه ها هر کدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعمي و عطري ويژه خويش دارد ، مي توان گفت که به شماره هر روحي ، دوست داشتني هست
عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصل ها و عبور سالها بر آن اثر ميگذارد ، اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميکند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستي نيست

 


عشق در هر رنگي و سطحي ، با زيبائي محسوس ، در نهان يا آشکار ، رابطه دارد . چنانکه " شوپنهاور" ميگويد : (( شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزائيد ، آنگاه تاثير مستقيم آنرا بر روي احساستان مطالعه کنيد ))!


اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبائي هاي روح که زيبائي هاي محسوس را به گونه اي ديگر ميبيند . عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت
عشق با دوري و نزديکي در نوسان است ، اگر دوري به طول بينجامد ضعيف ميشود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال ميکشد .و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و (( ديدار و پرهيز )) ، زنده و نيرومند ميماند . اما دوست داشتن با اين حالت نا آشناست . دنيايش دنياي ديگريست


عشق جوششي يکجانبه است ، به معشوق نمي انديشد که کيست ، يک خود جوشي ذاتي است ، و از اين رو هميشه اشتباه ميکند . در انتخاب به سختي ميلغزد و يا همواره يکجانبه ميماند و گاه ميان دو بيگانه ناهماهنگ ، عشقي جرقه ميزند و چون در تاريکي است و يکديگر را نميبينند ، پس از انفجار اين صاعقه است که در پرتو روشنائي آن چهره يکديگر را ميتوانند ديد و در اينجاست که گاه پس از جرقه زدن عشقعاشق و معشوق که در چهره هم مينگرند ، احساس ميکنند هم را نميشناسند و بيگانگي و نا آشنائي پس از عشق – که درد کوچکي نيست – فراوان است


اما دوست داشتن در روشنائي ريشه ميبندد و در زير نور سبز ميشود و رشد ميکند و از اين روست که همواره پس از آشنائي پديد ميايد . و در حقيقت در آغاز دو روح خطوط آشنائي را در سيما و نگاه يکديگر ميخوانند ، و پس از ((آشنا شدن)) است که ((خودماني)) ميشوند - دو روح ، نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر با هم در عين رو در بايستي ها احساس خودماني بودن کنند و اين حالت به قدري ظريف و فرار است که به سادگي از زير دست احساس و فهم ميگريزد - و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و کلام يکديگر احساس ميشود و از اين منزل است که ناگهان ، خود بخود ، دو همسفر به چشم ميبينند که به پهندشت بيکرانه مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لک دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است و افقهاي روشن و پاک و صميمي (( ايمان)) در برابرشان باز ميشود و نسيمي نرم و لطيف - همچون روح يک معبد متروک که در محراب پنهاني آن ، خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه درد آلود نيايش مناره تنها و غريب آنرا به لرزه در مياورد – هر لحظه پيام الهان هاي تازه آسمانهاي ديگر و سرزمين هاي ديگر و عطر گلهاي مرموز وجانبخش بوستانهاي ديگر را به همراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه اي بازيگر و شيرين و شوخ ، هر لحظه ، بر سر و روي ايندو ميزند
عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني ((فهميدن)) و ((انديشيدن)) نيست . اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين ميکند و با خود به قله بلند اشراق ميبرد
عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق ميافريند و دوست داشتن زيبائي هاي دلخواه را در دوست ميبيند و ميابد

عشق يک فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق
عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن
عشق بينائي را ميگيرد و دوست داشتن ميدهد
عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار از اطمينان
عشق همواره با اشک آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شک ناپذير
از عشق هرچه بيشتر ميشنويم سيرابتر ميشويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر ، تشنه تر
عشق هرچه ديرتر ميپايد کهنه تر ميشود و دوست داشتن نو ت
عشق نيروئيست در عاشق ، که او را به معشوق ميکشاند ؛ دوست داشتن جاذبه ايست در دوست ، که دوست را به دوست ميبرد . عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست
عشق معشوق را مجهول و گمنام ميخواهد تا در انحصار او بماند ، زيرا عشق جلوه اي از خود خواهي يا روح تاجرانه يا جانورانه آدميست ، و چون خود به بدي خود آگاه است ، آنرا در ديگري که ميبيند ؛ از او بيزار ميشود و کينه برميگيرد .

l

اما دوست داشتن ، دوست را محبوب و عزيز ميخواهد و ميخواهد که همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ، داشته باشند . که دوست داشتن جلوه اي از روح خدائي و فطرت اهورائي آدميست و چون خود به قداست ماورائي خود بيناست ، آنرا در ديگري که ميبيند ، ديگري را نيز دوست ميدارد و با خود آشنا و خويشاوند ميابد
در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است که (( هواداران کويش را چو جان خويشتن دارند )) که حصد شاخصه عشق است چه ، عشق معشوق را طعمه خويش ميبيند و همواره در اضطراب است که ديگري از چنگش بربايد و اگر ربود ، با هردو دشمني ميورزد و معشوق نيز منفور ميگردد و دوست داشتن ايمان است و ايمان يک روح مطلق است ، يک ابديت بي مرز است ، از جنس اين عالم نيست
عشق ريسمان طبيعي است و سرکشان را به بند خويش در مياورد تا آنچه آنان ، بخود از طبيعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ ميستاند ، به حيله عشق ، بر جاي نهند ، که عشق تاوان ده مرگ است و دوست داشتن عشقي است که انسان ، دور از چشم طبيعت ، خود ميافريند ، خود بدان ميرسد ، خود آنرا ((انتخاب)) ميکند . عشق اسارت در دام غريزه است و دوست داشتن آزادي از جبر مزاج . عشق مامور تن است و دوست داشتن پيغمبر روح . عشق يک (( اغفال )) بزرگ و نيرومند است تا انسان به زندگي مشغول گردد و به روزمرگي – که طبيعت سخت آنرا دوست ميدارد – سر گرم شود و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خود آگاهي ترس آور آدمي در اين بيگانه بازار زشت و بيهوده .عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن . عشق غذاخوردن يک حريص گرسنه است و دوست داشتن (( همزباني در سرزمين بيگانه يافتن )) است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 0:18 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

گریه کن....

sf

گریه کن جدائیها ما رو رها نمی کنن

آدما انگار برای ما دعا نمیکنن

گریه کن حالاحالا باید از هم جدا باشیم

بنشینیم منتظر معجزه ی خدا باشیم

گریه کن منم دارم مثل تو گریه مییکنم

به خدای آسمونمان گلایه میکنم

گریه کن واسه شبی که بدون هم بودیم

تنهایی برای سنگینی غصه کم بودیم

گریه کن سبک میشی روزای خوب یادت میاد

گرچه که تو تقویمامون نیستن اون روزا زیاد

گریه کن برا قولی که بهش عمل نشد...

واسه مشکلاتی که بودش و هست و حل نشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

اعترافهای عاشقانه......

 s

می پرسی تو را دوست دارم؟

حتی اگر بخواهم پاسخ دهم نمی توانم

مگر می شود با کلمات ، احساس دستها را بیان کرد؟

مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با دیدگان پر اندیشه و روشن بین به من می نگری چه نشاط و لطفی دلم را فرا می گیرد ؟

می پرسی تو را دوست دارم ؟ مگر واقعا" پاسخ این سوال را نمی دانی ؟

مگر خاموشی من ، راز دلم را به تو نمی گوید ؟

مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمی دهد ؟

راستی آیا شکوه آمیخته به بیم و امید ، که من هر لحظه هم می خواهم به زبان آورم و هم سعی می کنم که از دل بر لبم نرسد ، راز پنهان مرا به تو نمی گوید ؟

عزیز من ! چطور نمی بینی که سراپای من از عشق به تو حکایت می کند ؟

همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گویند ، بجز زبانم که خاموش است

love

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 1:20 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

به خاطر تو..

بعد اون ديگه نه من مال منه
نه تو تكيه گاه اين شكسته اي
بيا عاشق بمونيم كنار هم
نگو از اين نرسيدن خسته اي....

پرسيد به خاطر کي زنده

هستي؟ با اين که دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم و بگم "به خاطر تو" بهش گفتم : "به خاطر هيچکس". پرسيد به خاطر چي زنده هستي؟ با اين که دلم داد مي زد "به خاطر دل تو" با يه بغض غمگين گفتم : "به خاطر هيچکس".ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟ در حالي که اشک تو چشماش جمع شده بود ، گفت: "به خاطر کسي که به خاطر هيچ زنده است

sabz22

 

 

 

 

                                    

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

با تو

تـحمل کردن زيباست ،

 اگر قرار باشـد روزی به تــــو برسـم

انتـظار لحظه ها آسان است ،

 اگر قرار باشـد تــــو را ببينـم

زندگی شيرين است ،

 اگر قرار باشـد مزه ی دستان تــــو را بچشـم

مشکلات حل می شود ،

 اگر قرار باشـد روزی کنار تــــو باشـم

اشک ها به لبخند تبديل می شود ،

 اگر قرار باشـد تــــو را حتی يک بار ببوسـم

و لبخندها دوباره به اشک ،

فقط اگر ببينم خیال رفتن داری

12121

فكر كردم اسمان را مي توان تسخير كرد
اب اقيانوس را با اه خود تبخير كرد
فكر كردم رفتنت را مي توان از ياد برد
هيچ دانستي ؟
دلم را رفتن تو پير كرد 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 11:23 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

زندگی آهنگ جاری بودنه!

 
 
 

 

تکرار میشویم و باز هم تکرار میشویم ..

.حالا کمی مکث...

 حالا حذف شدیم ...

حالا...

ثبت شد که حذف شدیم ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 1:18 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

حکایت عشق

نه با اندوه باید ماند
نه غم را باید از خود راند

بیا تا ما شریک شادی و اندوه هم
باشیم...
چقدر این زندگی زیباست

که من بعد از چه طولانی زمانی ،

يافتم
عشق و تو را با هم.
تو را من دوست میدارم

اگرچه خوب میدانی

وگرچه در
غزلهایم

m
به تأکید فراوان گفته ام این را

تو را من دوست میدارم

و با تو
زندگی زیباست
و بی تو زندگانی
....
بگذریم از این سخن
...
بیجاست
!
برای با تو بودن این شروع بی نظیری بود،

اگر بهارمی دانست،

برایم غنچه
سرخ گلي را میشکوفانید
که با آن خیر مقدم گویمت

اما نمیدانست

گمان می کرد ، روز آخر دیدار ما آن روز بهاری است
و شاید من خودم هم اين چنین
بودم ! –
پذيرایت شدم ، با بوسه و لبخند

تنت چون ديدگانت سرد

و احساس
گریزی بی امان در چشم تو پيدا.
غروری سهمگین و وحشت آور بود،

که از چشم تو
می بارید
و من با خويشتن گفتم
:
« چگونه این غرور شرمگین‌را بوسه باید
داد؟! »
که سیمای غرورم سهمگین تر از غرورت بود

« تو را من دوست می دارم
! »

s 
و با این جمله دیوار غرورم را شكستم من
.
تمام داستان اين بود
.
« تو
را من دوست می دارم))
توهم … آیا … مرا
… »
اما

سؤالم چشم در راه
جوابت ماند
و تنها پاسخ محسوس تو آندم سكوتت بود ؛

سكوتی سخت وحشت زا،

که من خود را در آن بازیچه دست تو می دیدم

ولی جرأت به خود دادم

و یکبار
دگر – آرامتر اما -
زمام سرنوشتم را به دست جمله ای دادم

و با شرم از غرور
خويشتن گفتم:
« تو را من دوست می دارم،

تو هم ... آيا
... ؟

ولی اینبار
تنت با حالتی مبهم ،
به جای تو سخن می گفت
و استنباط من از گردش خون در رگت این بود

« تو را من
دوست می دارم! »
به دستت دست لرزانم گره میخورد

خدا ، خندان ، به بند
سرنوشتم ، سرنوشتت را گره میزد
و او سرهای ما را سوی هم می برد

و لبهای ترک
دار مرا در حوض لبهای تو می انداخت
صدای عقل میگفت: « ايندو را از هم جدا سازید
! »
صدای تن ولی می گفت: « لبها را به هم دوزید
»
و ما عمداً صدای عقل را
از گوش می راندیم
و بعد از آن هم آغوشی

خدا ما را اسير خواب شیرین جوانی
کرد
و من سهم بزرگی از تو را در سینه میدادم - نفسهایت

همان سهمی که بی او
زندگی هیچ است
همان سهمی که بی او جسممان مرده است

- و دیگر سرنوشت روح نا
معلوم
که از دنیای بعد از مرگ ما چیزی نمی دانیم

همان سهمی که بی او

عشق آيا سرد می گردد ؟

– و من انديشه کردم

عشق بی او گرمتر از هر زمانی
بود
و من … آری

نفسهای تو را در سینه میدادم

و این سهم بزرگی بود

ولی با آن اميدی که مرا با تو نگه میداشت

نفسهای تو جزء کوچکی بود از تمام
تو
و خوابی بود

و من باور نمیکردم

بدین حد خوب و شیرین باشد این رؤیا

و آیا … هیچ … رؤیا بود؟

و یا عین حقيقت بود و من رؤياش می دیدم؟

به هر
تقدیر شیرین بود
به هرصورت گوارا بود

شرابی که من از لبهای تو چیدم

تمام خوشه هایش را

و با انگشتهایم خوب افشردم

تمام دانه هایش را

و
در چشم تو نوشیدم
تمام جرعه هایش را

و در آغوش معصوم تو سر کردم

تمام
نشئه هایش را
و زيبا بود ؛

نه با اندوه باید ماند

نه غم را باید از خود
راند
بیا تا ما شریک شادی و اندوه هم باشیم

چقدر این زندگی زیباست
که من بعد
از چه طولانی زمانی
يافتم عشق و تو را با هم

تو را من دوست میدارم

- اگرچه خوب میدانی

تو را من دوست میدارم

و با تو زندگی زیباست

و بی تو
زندگانی
بگذریم از این سخن

بیجاست

برای با تو بودن این شروع بی نظیری
بود
اگر بهار می دانست

برایم عنچه سرخ گلي را میشکوفانید

که با آن خیر
مقدم گویمت
اما نمیدانست

گمان می کرد ، روز آخر دیدار ما آن روزبهار است

 و شاید من خودم هم اين چنین بودم

پذيرایت شدم ، با بوسه و لبخند

roz 
تنت چون ديدگانت پراحساس

و احساس گریزی بی امان در چشم تو پيدا

غروری
سهمگین و وحشت آور بود
که از چشم تو می بارید

و من با خويشتن گفتم
:
« چگونه این غرور شرمگین‌را بوسه باید داد؟
! »
که سیمای غرورم سهمگین تر از
غرورت بود
« تو را من دوست می دارم
! »
و با این جمله دیوار غرورم را شكستم
من
تمام داستان اين بود
.
« تو را من دوست می دارم
))
توهم آیا مرا
»
اما

سؤالم چشم در راه جوابت ماند

و تنها پاسخ محسوس تو آندم سكوتت بود
؛
سكوتی سخت وحشت زا

که من خود را در آن بازیچه دست تو می دیدم

ولی
جرأت به خود دادم
و یکبار دگر آرامتر اما

زمام سرنوشتم را به دست جمله ای
دادم
و با شرم از غرور خويشتن گفتم

« تو را من دوست می دارم

تو هم
... آيا ... ؟
ولی اینبار

خواب روح ِ بيدارم
و احساس جدیدی بود

این در خواب بیداری
!
و این آغاز
خوب داستان شادمانی بود
و این سرفصل شیرین جوانی بود

چه فصل بی نظیری بود

نفسها اظطراب انگيز

بدنها سرد و شهوتناک

هوای بوسه ها شرجی

زمین
بوسه ها سوزان
و ما – از يكدگر سرشار

چه بی پروا جواب بوسه را با بوسه می
دادیم
که لذت ترس را می کشت

و بوسه سا تو بر صدها جهنّم باز می ارزید
و وقتی رنگ زيبای گناهان را به تن دادیم

چه دلمرده است رنگ عصمت دلها

زمان کم بود و ذره ذره دست آوردنت دشوار

تو را من ناگهان باید درون خویش می
دیدم
و هرگز هم نفهمیدم

کدامین ورد باعث شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

پروردگارا

پروردگارا...

 

به من آرامش ده        

 تا بپذیرم آن چه را را که نمیتوانم تغییر دهم

دلیری ده

 تا تغییر دهم آن چه را میتوانم تغییر دهم

بینش ده

 تا تفاوت این دو را بفهمم

مرا فهم ده 

تامتوقع نباشم دنیاو مردم آن مطابق میل من رفتار کنند.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 11:30 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

؟

باز لبهاي عطش كرده من عشق سوزان ترا مي جويد

 مي تپدقلبم وباهر تپشي قصه عشق ترا مي گويد بخت اگر از تو جدايم كرده مي

گشايم گره ازبخت,چه باك ترسم اين عشق سرانجام مرا بكشد تا به سراپرده خاك

s

کیس این لاو

 

 

 

 

عشق

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 11:29 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

آزمون استخدامی!

تست های فرهنگی هنری

هنرپيشه معروف سينما ؟
الف) محمدرضا گلزار
ب) محمدرضا علفزار
ک) محمدرضا گندمزار
ش) محمدرضا دشت

هنرپيشه مرحوم سينما ؟
الف) رضا ژيان
ب) رضا ماکسيما
ک) رضا فولکس
ش) رضا خاور

هنرپيشه مرحوم فيلم “ممل آمريکايي” ؟
الف) نعمت الله گرجي
ب) نعمت الله ساقه طلايي
ک) نعمت الله شيرين عسل
ش) نعمت الله مينو

هنرپيشه زن معروف سينما ؟
الف) هديه تهراني
ب) کادوي تهراني
ک) چشم روشني تهراني
ش) قابل نداره تهراني

 

 

بازيگر چشم روشن سينما و تلوزيون ؟
الف) پارسا پيروزفر
ب) فارسا فيروزپر
ک) پارسا پيروزپر
ش) فارسا فيروزفر

يکي از آهنگ هاي منصور ؟
الف) ديوونه
ب) … خل
ک) منگل
ش) عجوج مجوج!

خشايار اعتمادي چه سبکي مي خواند ؟
الف) پاپ
ب) اسقف
ک) راهبه
ش) موبد

تست های ورزشی

مربي و بازيکن اسبق پرسپوليس ؟
الف) علي پروين
ب) علي شهين
ک) علي مهين
ش) علي دمبه

کشتي گير گردن کلفت ايران ؟
الف) عباس جديدي
ب) عباس قديمي
ک) عباس نيو
ش) عباس آپ تو ديت

تيم فوتبال آباداني ؟
الف) نفت آبادان
ب) بنزين آبادان
ک) گازوئيل آبادان
ش) استقلال اهواز

باشگاه انگليسي ؟
الف) ميدلزبرو
ب) ميدلزبيا
ک) ميدلزبودي حالا
ش) ميدلزپاشو برو گمشو

بازيکن بوسنيايي سابق بايرن مونيخ ؟
الف) حسن صالح حميدزيچ
ب) حميد صالح حسنزيچ
ک) حسن حميد صالحزيچ
ش) بابا چند نفر به يه نفر ؟؟؟

دروازه بان انگليس در جام جهاني ١٩٩٨ فرانسه ؟
الف) ديويد سيمن
ب) ديويد سيمثقال
ک) ديويد سيگرم
ش) ديويد سيتن

مهاجم سال هاي دور منچستر يونايتد ؟
الف) اندي کول
ب) اندي سرشانه
ک) اندي پشت بازو
ش) اندي مرسي هيکل

مهاجم تيم ملي هلند و آرسنال ؟
الف) دنيس برگکمپ
ب) دنيس اروين
ک) دنيس وايز
ش) دنيس تريکو

تست های علمی تفريحی

مساحت دايره چقدر است ؟
الف) ٢ متر
ب) ٥/٢ متر
ک) بيشتره
ش) صبر کن بپرسم

سرعت نور چقدر است ؟
الف) خوب است
ب) بد نيست
ک) شما چطوري ؟
ش) چه خبر ؟

کدام عبارت زير بايد فيلتر شود ؟
الف) cosx
ب) 2sin2x
ک) cotghx
ش) tg3x

کدام دانشمند جاذبه زمين را کشف کرد ؟
الف) نيوتن
ب) کيلوگرم
ک) متر بر مجذور ثانيه
ش) نيترات مس

ماري کوري کاشف چه بود ؟
الف) اورانيوم
ب) آلومينيوم
ک) آلمانيوم
ش) لوئي پاستور

در بيت زير چه صنعتي به کار رفته است ؟
“بي وفايي ، بي وفايي ، دل من از غصه داغون شده”
الف) ايهام
ب) صنعت نفت
ک) صنعت پتروشيمي
ش) صنعت آبکش سازي

شاعر قرن ده دوازده؟
الف) هاتف اصفهاني
ب) ابي اصفهاني
ک) اندي اصفهاني
ش) سياوش قميشي اصفهاني

فعل “خوردن” را صرف کنيد ؟
الف) چشم
ب) صرف شده
ک) ميل ندارم
ش) نوش جان

يکي از وسايل مربوط به فيزيک که در عينک ، تلسکوپ و ميکروسکوپ به کار ميرود ؟
الف) عدسي
ب) کاچي
ک) فرني
ش) لوبيا با دوغ

دانشمندي که بين بار الکتريکي و جرم الکترون ها و سرعت حرکت آنها رابطه اي نوشت ؟
الف) تامسون
ب) واشنگتني
ک) بمي
ش) شهسواري

شاخه اي از علم فيزيک ؟
الف) مکانيک
ب) باطري ساز
ک) بوسترساز
ش) کمک فنرساز

نويسنده “منطق الطير” کدام شاعر است ؟
الف) عطار نيشابوري
ب) نجار نيشابوري
ک) سمسار نيشابوري
ش) کوپن فروش نيشابوري

يکي از اشکال ماده ؟
الف) گاز
ب) يخچال
ک) بخاري
ش) ماشين ظرف شويي

نام ديگر اسيد فرميک ؟
الف) جوهر مورچه
ب) جوهر مورچه خوار
ک) جوهر پلنگ صورتي
ش) جوهر سرندي پيتي

نام گاز سرد کننده يخچال هاي قديمي ؟
الف) فرعون (فرئون)
ب) نمرود
ک) ابرهه
ش) خسرو پرويز

نام ديگر گازهاي بي اثر مثل هليم ، نئون و … ؟
الف) گازهاي نجيب
ب) گازهاي سر به زير
ک) گازهاي باوقار
ش) کلا بچه هاي خوبي هستن

وقت شما به پايان رسيد . لطفا ماوس های خود را بالا بگيريد

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

اییییییییییییییییی روزگار........

یادت باشه

من اگر دختر نفرين شده ي اندوهم

اگر از نسل گلي هرزه به روي كوهم

اگر از كل جهان وارث يك لبخندم

تو همان آدمك چوبي پيمان شكني

كه فقط لايق آتش زدني

 

 

  love

 

 

هميشه تو يه ارتفاعي از جو، ديگه ابري وجود نداره,

 اگه يه وقت آسمون دلت ابري بود ,

بدون كه

 به اندازه ي كافي اوج نگرفتي..

 

.

 هيچ وقت دل به كسي نبند

چون اين دنيا اين قدر كوچيكه كه توش

                                                            دو تا دل كنار هم جا نميشه  اگه دل بستي                                                                       … 

 

                                                                  … هيچ وقت ازش جدا نشو........

 

 

 چون اين دنيا اينقدر بزرگه كه ديگه پيداش نميكنی                                                  

**********************************************

 

يه خر بوست كنه بهتر از اينه كه يه بوس خرت كنه

 

*****************************************

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

عشق يعنی ...

عشق يعنی مستی و ديوانگی
 
                                    عشق يعنی با جهان بيگانگی
 
عشق يعنی شب نخفتن تا سحر
 
                                    عشق يعنی سجده ها با چشم تر
 
عشق يعنی سر به دار آويختن
 
                                    عشق يعنی اشک حسرت ريختن
 
عشق يعنی در جهان رسوا شدن
 
                                    عشق يعنی مست و بی پروا شدن
 
 
 
عشق يعنی با گلی گفتن سخن

 
                                    عشق يعنی خون لاله بر چمن
 
عشق يعنی شعله بر خرمن زدن
 
                                    عشق يعنی رسم دل بر هم زدن
 
عشق يعنی يک تيمّم، يک نماز
 
                                    عشق يعنی عالمی راز و نياز

 
 
*****************************
 
عشق يعنی با پرستو پر زدن
 
                                    عشق يعنی آب بر آذر زدن
 
عشق يعنی چو*احسان پا به راه
 
                                    عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه
 
عشق يعنی بيستون کندن به دست
 
                                    عشق يعنی زاهد اما بُـت پرست
 
عشق يعنی همچو من شيدا شدن
 
                                    عشق يعنی قطره و دريا شدن
 
عشق يعنی يک شقايق غرق خون
 
                                    عشق يعنی درد و محنت در درون
 
عشق يعنی يک تبلور يک سرود
 
                                    عشق يعنی يک سلام و يک درود
 
عشق يعنی مستی و ديوانگی
 
   
                                 عشق يعنی با جهان بيگانگی
 
عشق يعنی شب نخفتن تا سحر
 
                                    عشق يعنی سجده ها با چشم تر
 
عشق يعنی سر به دار آويختن
 
                                    عشق يعنی اشک حسرت ريختن
 
****************************************************
 
عشق يعنی سوختن يا ساختن
 
                                    عشق يعنی زندگی را باختن
 
عشق يعنی انتظار و انتظار
 
                                    عشق يعنی هرچه بينی عکس يار
 
عشق يعنی ديده بر در دوختن
 
                                    عشق يعنی در فراقش سوختن
 
عشق يعنی لحظه های التهاب
 
                                    عشق يعنی لحظه های ناب ناب
 
 
عشق يعنی با گلی گفتن سخن

 
                                    عشق يعنی خون لاله بر چمن
 
عشق يعنی شعله بر خرمن زدن
 
                                    عشق يعنی رسم دل بر هم زدن
 
عشق يعنی يک تيمّم، يک نماز
 
                                    عشق يعنی عالمی راز و نياز

 
 
*****************************
 
عشق يعنی با پرستو پر زدن
 
                                    عشق يعنی آب بر آذر زدن
 
عشق يعنی چو*احسان پا به راه
 
                                    عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه
 
عشق يعنی بيستون کندن به دست
 
                                    عشق يعنی زاهد اما بُـت پرست
 
عشق يعنی همچو من شيدا شدن
 
                                    عشق يعنی قطره و دريا شدن
 
عشق يعنی يک شقايق غرق خون
 
                                    عشق يعنی درد و محنت در درون
 
عشق يعنی يک تبلور يک سرود
 
                                    عشق يعنی يک سلام و يک درود
 
عشق يعنی مستی و ديوانگی
 
   
                                 عشق يعنی با جهان بيگانگی
 
عشق يعنی شب نخفتن تا سحر
 
                                    عشق يعنی سجده ها با چشم تر
 
عشق يعنی سر به دار آويختن
 
                                    عشق يعنی اشک حسرت ريختن
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 1:4 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

تو را دوست میدارم

تو را دوست مي دارم نمي دانم چرا شايد اين طبيعت ساده و بي آلايش من ، حد و مرزي براي دوست داشتن نمي شناسد . ولي سخت در اين نوشته فرو نشسته ام ، چه کسي مرا دوست مي دارد ؟ اي فرشته نازل شده بر چشمانم ، اي تنها ستاره آسمان قلبم ، اي زيبا ترين زيباييهاي محبت ، اي بهانه خواب شبهايم، اي تنها نياز زنده بودنم ، اي آغاز روز بودنم، اي نيمه پنهان من ، و تو اي معشوقه من ، تو را با تمام وجود، دوست دارم و مي پرستم

 

*********************************************************************

 

هيچ كس نمي تونه به قلبت ياد بده كه نشكنه


اما لااقل من يادش دادم كه اگه شكست لبه هاي تيزش دست اون كسيو كه

شكوند نبره....!

 

**********************************************************************

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 3:26 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

فاصله ی انگشتان

مي دوني فاصله بين انگشتات چيه؟


براي اينكه يكي ديگه بياد پرش كنه


پس دستاتو به دست هر كسي نده


بذار اون جاي خالي رو كسي


پر كنه كه تا ابد باهاته پر كنه

***************************************

 

گناهت را نمی بخشم
نگاهت را نمی خواهم
لبانت را نمی بوسم
گل مسموم عشقت را نمی بویم
دگر افسانه ی عشق تو را با کس نمی گویم
دگر جادوی چشمانت به جانم بی اثر باشد
دگر آغوش گرمت بهر من
مگشای
که این مجنون سرگردان:
زعشقت بی خبر باشد
زمانی
گر تو محبوب من بی خانمان بودی
کنون یاری دگر محبوب تر باشد
زمانی
گر تو آرام جان بودی
کنون آرام جانم دیگری باشد
چه شبها بی تو دردریای غم غوطه ور گشتم
چه شبها با خیالت از دو عالم بی خبر گشتم
به دنبال تو من آواره ی هر کوی و دشت گشتم
به امید وفایت هر زمان آشفته تر گشتم
نگاه گاه گاه تو قرار از من ربود آخر
ولی افسوس عهدم را شکستی بی وفا!
اما چه زود آخر....!
تو جانم را به سوز و ساز غمها آشنا کردی
تو اول بار آغوش محبت بهر این بیچاره وا کردی
به طوفان بلا خود را رها کردی
نگاهت رنگ عشق و مهربانی داشت
دریغ از آن همه افسانه های تو
دریغ از آنهمه شوقی که افکندم به پای تو
شکستی عهد عشق آسمانی را
گل بی بوی عشقت را به دست دیگری دادی
که او نیز همچو من
شود بیمار عشق تو
ندانستی که هرگز عاشقی چون من نخواهی داشت
ندانستی که هرگز دیگری چون من برایت سر نخواهد داد

اگر یار جدیدت سیم و زر دارد
اگر زیباست....
اگر الماس و یاقوت و گهر دارد
اگر او زیور از من بیشتر دارد.....

بدان...
الماس شوق من...
بدان...
یاقوت اشک من..
بدان...
رخسار زرد من
بسی از گنج هایش قیمتی ارزنده تر دارد....

تو گر عشق مرا این سان به باد نیستی دادی
تو گر ویرانه کردی آشیانم را
توگر نشنیدی آوای فغانم را
تو گر دادی به طوفان جسم و جانم را
بدان...!
من هم دگر در آرزوی بوسه ای جان نمی بخشم
نگاهت را نمی جویم...
لبانت را نمی بوسم...
دگر افسانه ی عشق تورا با کس نمیگویم

اگر عمری وفا کردم ....پشیمانم...
تورا دیگر رها کردم

تو را دیر رها کردم....



+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 2:5 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

صفحه سفید...

نگه دگر به سوي من چه ميكني؟
چو در بر رقيب من نشسته اي
به حيرتم كه بعد از آن فربيها
تو هم پي فريب من نشسته اي
به چشم خويش ديدم آن شب اي خدا
كه جام خود به جام ديگري زدي
چو فال حافظ آن ميانه باز شد
تو فال خود به نام ديگري زدي
برو ... برو ... به سوي او مرا چه غم
تو آفتابي ... او زمين ... من آسمان
بر او بتاب ز آنكه من نشسته ام
به ناز روي شانه ستارگان
بر او بتاب ز آنكه گريه ميكند
در اين ميانه قلب من به حال او
كمال عشق باشد اين گذشتها
دل تو مال من تن تو مال او
تو كه مرا به پرده ها كشيده اي
چگونه ره نبرده اي به راز من ؟
گذشتم از تن تو زانكه در جهان
تني نبود مقصد نياز من
اگر بسويت اين چنين دويده ام
به عشق عاشقم نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بي فروغ من
خيال عشق خوشتر از خيال تو
كنون كه در كنار او نشسته اي
تو و شراب و دولت وصال او
گذشته رفت و آن افسانه كهنه شد
تن تو ماند و عشق بي زوال او

 

*************************************

 

 

صفحه ی سفید آرزو نکن به رنگ ما شوی

از خدا نخواه با فشار واژه آشنا شوی

آرزو نکن جمع نقطه ها کلافه ات کنند

آرزو نکن مثل مشق کودکان فنا شوی

منتظر نباش روسیاه رقص نغمه ها شوی

منتظر نباش با ورود یک غزل فدا شوی

ناسزا نگو با سکون سطرهای خود بساز

آرزو نکن جایگاه خواب جمله ها شوی

بی صدا بمان دل به اتظار قصه ای نبند

منتظر نباش زیر پای یک قلم رها شوی

صفحه ی سفید بر سکوت طبع خسته ام نخند

آرزو نکن با دروغ واژه آشنا شوی...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 4:42 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

بی تو مهتاب

بی تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره بدنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه که بودم

يادم آمد که شبي با هم از آن کوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر کن

لحظه اي چند بر اين آب نظر کن

تا فراموش کني ، چندي از اين شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم

سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم

يادم آمد که دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه کشيدم

نگسستم نرميدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم

نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکني ديگر از آن کوچه گذر هم

بي تو اما به چه حالي من از آن کوچه گذشتم !!؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 3:38 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

من از جنس احساسم برای تو...

من از جنس احساسم برای تو بهشتی خواهم ساخت

من عاجزانه می گویم که به عشق تو نیازمندم

من هنوز به بارگاهی نرسیده ام

که عشق ببخشم و جانم عشق طلب نکند

من تو را دوست دارم

و از قلب سرخ تو

به قلب آبی آسمان میرسم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 2:0 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

از یه دوست

 

امروز را به باد سپردم

       امشب کنار پنجره بیدار مانده ام

دانم که بامداد

امروز دیگری را با خود می آورد

تامن دوباره آن را

!بسپارمش به باد

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 7:32 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

پرده

 

گوش کن

یک نفر

آنطرف پنجره بسته

تورا می خواند

و نسیم

لای این پرده آویخته را می کاود

تا تو را دریابد

نور خورشید که از منزل پر مهر خدا آمده است

لب درگاه تو

در یک قدمی می ماند

قلب این پنجره  از دست غم پرده

به تنگ آمده است

پرده را برداریم

دل این پنجره را باز کنیم

تا که آن نور سپید

به سلامی آرام

لب این قفل گره خورده به چشمان تو را باز کند

گوش کن

یک نفر در تو تورا می خواند

و خدایت آرام

در دل تنگ تو

آهسته تو را می کاود...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 3:27 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

خدايا از تو سپاسگذارم!!!!!!!!!!!!!!!!!

خدايا از تو سپاسگذارم خدايا به خاطر ايم که هرگز تنهايم نمي گذاري از تو سپاسگزارم خدايا به خاطر اين که هر گاه در جاده زندگي قدم هايم اندکي از راه راست سست مي شود تو با تلنگري به راهم مي آوري از تو سپاسگزارم خدايا!ممنونم که هر زمان که تو را از ياد برده و حضور سبزت را در کنارم فراموش کرده ام با نازل کردن بلايي کوچک مرا متوجه خود ساخته اي تا به ياد آورم که در برابر اراده بي انتهايت !هيچ چيز تاب ايستادگي ندارد خدايا از اين که ميبينم بزرگي چون تو همواره مرا زير نظر دارد و هرگز فراموشم نمي کند سخت به خود مي بالم خدايا با اين که گناه کرده ام ناسپاسي نموده ام حتي گاهي از رحمت بيکرانت نااميد شده ام و بنده خوبي برايت نبوده ام اما تو مهربان هر زمان که درمانده از همه چيز و همه کس شده ام باز هم با آغوش باز پذيرايم بوده اي و در نهايت بزرگواري حمايتم کرده اي به راستي اي پروردگار زيبا و مهربان در برابر اين همه لطف و بخشندگي تو چه مي توانم بگويم اين همه سخاوت و کرم را چگونه پاسخگو باشم خدايا!شماره دفعاتي که در نهايت ناباوري و بهت همگان از راه هاي عجيب و غريب و خارق العاده ات در سخت ترين و غير ممکن ترين شرايط ياورم بوده اي از حساب بيرون است تو خود نيک ميداني که بنده ات جز چيزهايي که تو به او بخشيده اي در چنته ندارد پس تمنا دارم در يافتن راه درست زندگي و به دست آوردن شادماني عشق آرامش و سعادت زندگي حقيقي ياري ام کني چرا که بدون تو هيچ ندارم و با تو از همگان بي نيازم خداي من مي دانم که با اين همه تو باز هم مرا دوست داري و هميشه و در هر لحظه مواظبم هستي زيرا اين حديث قدسي ات همواره در ذهنم طنين مي افکند:اگر آنان که از من روي برتافتند ميدانستند که چقدرمشتاق ديدارشان هستم هر آينه از شوق جان مي سپردند
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 2:5 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

هفت بار که رو ح خويش را تحقير کردم

بار اول آن هنگام که ديدم براي بلند شدن تظاهر به افتادگي مي کند.


بار دوم آن هنگام که ديدم براي جلب ترحم لنگ لنگان راه مي رود.


بار سوم آن هنگام که بين سهل و دشوار مخير شد و سهل را برگزيد


بار چهارم آن هنگام که گناهي مرتکب شد و براي تسکين خويش گفت :ديگران نيز


مرتکب گنا ه مي شوند

 
بار پنجم :آن چه را برايش پيش آمده بود حمل بر ناتواني خويش کرد


اما صبر بر آن پيشامد را به توانايي خويش نسبت داد


بار ششم آن هنگام که چهره اي زشت را تحقير کرد


حال آنگه آن چهره به تحقيق نقابي از نقابهاي خودش بود


و هفتمين باروقتي که زبانم به ترنم مدح و ثنا گماشت و آن را فضيلتي انگاشت........

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 4:12 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

 با مدعی نگویید اسرار عشق و مستی

تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی

عاشق شو ار نه روزی کار جهان بر آید

ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

از:حافظ


 

گاهی سفر برایم هیچ چیز
به جز دلتنگی ندارد
اما زندگی به من آموخت
برای بهتر دیدن عظمت و شکوه
هرچیز
باید قدری از آن دور شد

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 3:9 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

آخرين جرعه اين جام

آخرين جرعه اين جام
همه ميپرسند

چيست در زمزمه مبهم آب

چيست در همهمه دلكش برگ

چيست در بازي آن ابر سپيد

روي اين آبي آرام بلند

كه ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال

چيست در خلوت خاموش كبوترها

چيست در كوشش بي حاصل موج

چيست در خنده جام

كه تو چندين ساعت

مات و مبهوت به آن مي نگري

نه به ابر

نه به آب

نه به برگ

مه به اين آبي آرام بلند

نه به اين خلوت خاموش كبوترها

نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام

من به اين جمله نمي انديشم

من مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر گل يخ را با باد

نفس پاك شقايق را در سينه كوه

صحبت چلچله ها را با صبح

بغض پاينده هستي را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل

همه را ميشنوم

مي بينم

من به اين جمله نمي انديشم

به تو مي انديشم

اي سراپا همه خوبي

تك و تنها به تو مي انديشم

همه وقت

همه جا

من به ر حال كه باشم به تو ميانديشم

تو بدان اين را تنها تو بدان

تو بيا

تو بمان با من تنها تو بمان

جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب

من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند

اينك اين من كه به پاي تو درافتاده ام باز

ريسماني كن از آن موي دراز

تو بگير

تو ببند

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من تنها تو بمان

در دل ساغر هستي تو بجوش

من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است

آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1384ساعت 0:32 قبل از ظهر  توسط بهار  |